الشيخ البهائي العاملي
41
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
گفت حاشا اين سخن ديوانگان * اينچنين بىربط آمد بر زبان پيش هر سبزه خرى ميداشتى * خوش بود تا در چرا بگماشتى گر نبودى خر كه اينها را چريد * اين علفها را چرا ميآفريد گفت قدسى : هست خر نى حلق را * حق منزه از صفات خلق را 570 پس ملك هر دم صد استغفار برد * گر چه وى را ناقص و جاهل شمرد با وجود نفى اقرار وجود * چون علف خوارش تصور كرده بود بىتجارب ازكيا را علم نيست * كز علف حيوان تواند كرد زيست هان تأمل كن در اين نقل شريف * كه در آن پنهان بود سر « 1 » لطيف عابد اول در ميان خلق بود * كسب آداب و عبادت مينمود ورنه چون داند عبادت چون كند * بر چه ملت طاعت بيچون كند در اوان خلطه را خلق جهان * ديده بود او ، آنچه ديده ديگران بعد از آن كرد او تجرد اختيار * چون نديده به ز طاعت هيچكار بود عقلش فاسد و ناقص ، ولى * نه فساد ظاهر و نقص جلى مرد عابد ديده بد خر را بسى * هر يكى را ليك در دست كسى 580 گفت اينها خود همه از مردمست * هر يك از سعى خود آورده بدست مالك ملك آمده هر كس بعقل * در تمسك دست ما را نيست دخل چو نشد اينها جمله ملك ديگرى * پس نباشد حضرت رب را خرى ! او ندانسته كه كل از حق بود * جمله را حق مالك مطلق بود هركرا ملكيست از ابناء اوست * هركرا ماليست از اعطاء اوست نزع و ايتايش بوفق حكمت است * هركرا گه عزت و گه ذلت است هركجا باشد وجود خر به كار * مىكند ايجاد از يك تا هزار هرچه خواهد مىكند پيدا بكن * بيعلاج و آلت حرف و سخن عقل عابد را چو اين عرفان نبود * با ملك كرد آنچنان گفت و شنود
--> ( 1 ) - نخ : سرى